اعلام حضور

امتحان رو پیچونیدم:)یعنی قرار نبود بپیچونیم ولی استاد یکم پیچید و ماهم از خدا خواسته باهاش پیچیدیم:)))

نمی دونم چرا ولی قلبم تند میزنه و استرس دارم :|

هنوز که سالمم خداروشکر....خدا خودش هست ...

تل رو هم زدم ترکوندم...

+یه چی بگم ...راستش معروف بودن و آشنای زیادی داشتن خوب نیست ...نمیدونم راستش ولی گاهی از شناختن و برخورد با افراد خیلی زیاد و خوش رفتای خسته میشم ...از کنترل خودم خسته میشم ....از اینکه از 14 سالگی همه منو میشناختن اونم بیشتر از سنم ...به بار کشیدن این همه آبرو و شب و روز تلاش برای حفظ اون مهمه ...واقعا گاهی فشار بش از حد شدیدی میاد ....نمی دونم ارتباط اجتماعی قوی داشتن خوبه باهمه ارتباط داشتن خوبه ؟نمیدونم ...گاهی آشنای زیاد و رفتار شیک و عالی منو به درد میاره ...گاهی دوست دارم مثل یه پسر خیلی مثبت و سوسول که اصلا حرفیم نمیزنه و عینک داره رو صورت یه گوشه و تو انزوا بشینم و تک و تنهایی بدور از هیاهو ادامه بدم و برم جلووو....واقعا بدون هیچ توجه به سمت خودت بدون هیچ فکری بدون هیچ چیزی که درموردش نگران باشی ....


  • مسیو ..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

یک عدد پسر

یک عدد گم شده در احساسات مختلف که در حال پیدا کردن خودش است

Designed By Erfan Powered by Bayan